آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

عروسی صبا جون

دقیقا روز تولد آیلایی ما دعوت به عروسی صبا جون بودیم و به همین خاطر تولد خانمی با چند روز تاخیر برگزار شد و تو عروسی به آیلا خیلی خوش گذشت تازه بعد تمام شدن مراسم هیجانات خانمی گل کرده بود و شروع به رقصیدن کرد و در برنامه شام هم با یک دختر خانم خیلی با ادب و ناز به نام ال آی آشنا شد . تازه چند روز بعد چنان رقص عروس خانم رو به اجرا می ذاشت که دهن همه ما باز مونده بود حتی طرز گرفتن دامنش در حال نوشابه خوری فکر کنم شاید اولین بار بود که خانمی درخواست کرده بود و دادا هم داده بود . چون کولر روشن بود و هوا کمی خنک خانمی کت تنش کردیم در حال خوردن سالاد یونانی که بسی خوشمز...
6 آبان 1393

دخملی و نی نیش

یک روز عصر پنجشنبه پاییزی  با بابایی تصمیم گرفتیم بریم به کندوان و آب معدنی بیاریم و خانمی هم خودش این شکلی آماده شد (دخملی عاشق شال و روسری هست ) و به طرف کندوان راه افتادیم ایشون نازنین کوچولو نوه بنده در بغل آیلایی   چه با دقت به اطراف هم نگاه می کنه چه پتو رو هم تا صورت نازنین کشیده کم کم خوابش گرفته و نازنین به حال خودش رها شده   ...
6 آبان 1393

تولد تولد تولدت مبارک

آیلایم ، عزیزترینم ، گل زندگیمان تولد سالگیت مبارک انگار همین دیروز بود که با شک و تردید که آیلا واقعا چند روز زودتر باید فندق کوچولوی ما زمینی بشه یا نه و بالاخره با صلاحدید خانم دکتر مهربون ، خانم کوچولوی ما 18 مهر 89 مصادف با 10/10/10 ساعت 8:45 صبح ، پاهای کوچولوش رو به زمین خاکی گذاشت و گاه و بی گاه داستان تولدش رو به درخواست خودش با آب و تاب تمام براش تعریف می کنم و چقدر هم لذت می بره . گل زیبایم  ان شا اله که آینده ای روشن همراه با سلامتی ،  کامیابی و موفقیتهای روز افزون داشته باشی.   دوستدار و یار همیشگی تو عزیزترین مامان و بابا    سپاس ...
19 مهر 1393

آیلا هوس تولد کرده

31 شهریور خانمی که آخرین روزش بود که پیش ماماما می موند به خونه برگشت دیدم یک نایلکس دستش هست و می گه هدیه تولد هست ماماما خریده و دایم می گفت پس کی تولد می گیریم بالاخره قرار شد عصر با بابایی به قنادی بریم تا کیک تهیه کنیم راستش خیلی خسته بودم و نمی تونستم خودم تهیه کنم تازه تو قنادی هم سراغ یک کیک گنده تولد رفته بالاخره راضیش کردیم از کیکها ساده برش خورده بخریم چون کیک کوچیک نبود .تازه تو قنادی جلو یخچال دستش رو از اول تا آخر ردیف شیرینی ها تکون می داد و به آقای فروشنده می گفت از همه اینها هم بذار و خونه ام به هیچ کس اجازه نمی داد از شیرینی های سفارشیش بخوره  اما بابایی کمی به حساب شیرینی ها رسید بعد هم کیک و آور...
7 مهر 1393

دختر کودکستانیم

بالاخره گل دخترم قدم به کودکستان گذاشت و قبل مهر کیف و وسایل و لباس فرمش رو تهیه کردیم وای که چه شوقی داشت  سر پوشیدن روپوش یک بار سر اون با ماماما دعواشون شده بود  روزی که کیفش رو گرفته بودم و از پشت سرم بیرون آوردم چشاش چنان برقی می زد من تا به حال این چنین برقی رو تو چشمهاش ندیده بودم امیدوارم که این سال تحصیلی به خوبی و خوشی بگذره با  توجه به یک تجربه خیلی تلخ  از مهد کودک قبلی اول مهر صبح خانمی رو بیدار کردم و آیلایی هم شاد و شنگول بیدار شد وسایلش رو آماده کردم لباسهاشو پوشید و به همراه بابایی و ماماما که از شب قبل برای بدرقه خانم کوچولو اومده بود به طرف کودکستان رفتیم و استقبال خیلی خوب تو کودکستان داشتن...
7 مهر 1393